دو شعر از عبدالله سلیمانی
به دقیقه اکنون که در غوغای شانه‌هایی بیگانه کسی نمی‌داند درتابوت خاکی‌ات هنوز کلمات توان رستاخیزرا دارند یا چنان من قوز کرده روی متن ختم تو
آب سواران
شعر
رنجبرانند دربندان در قفسْ پرندگان. کشته‌ی خشکی مرده‌ی دریا شیدا شوریده سرگردان متناقض‌اند.
نقدی بر شعر ابراهیم آرمات
در درگاه پنجره صبح با زنی که شالش طعم شرجی و آزادی می دهد... برهنگی را می گیرد از تهاجم فرهنگی دکمه های محکم مانتو با مردهای آنسوی دیوار درد مشترک دارند حرفی که در دهان کوچه مانده بوسه های ست که در آستین داری چرخش نیم درجه به سمت سایه هایی که قیام کردند در خروج اضطراری نمیخواهم دل بکنم از تاریکی که ایستاده در آستانه شهوت و خشم ایستاده ای نوک پنجره با کوچه سخت گیرانه رفتار میکنی که کسی درخت نشود سایه نشود شالم اما کنده نمی شود از اضافه های تنت بردارم تعادل سرهایی که ایستاده اند در تاریکی چشم هایی که زوم کرده اند درلحن سایه ها صدای ترک خوردن نگاهشان اعماق صورتم را می شکافد من در ابعادی نامعلوم تمایلم اضافه های تن توست که در تهاجم تاریکی بیرون زده از پنجره نام تو را از سایه ها بیرون کشیده ام لب های تو صرف نمی شود در عصبانیت و دلهره صرف نمیشود در تردید و هوای خاکستری دچار حس نامریی ام باد که بویی از تو ندارد در سرپنجه اش رفتار خشک موهای مجعدم را ترک می کند درختی تنومندم حرف های تو درمن جوانه می زند شال سبز می شوم در قدمگاه پناه میبرم ب سایه هایی که وارونه از دیوار بالا می روند پنجره را فتح می کنند این فریاد یک زن است زنی که عبور می کند از عصر مشروطه زنی ک با حجاب کشف می شود در عصر رضاخانی با چادرخودش را اعدام می کند ساعت 5 عصر میدان انقلاب نوع نگاه و پرداخت در ارتباط با مضمون متفاوت است. در این اثر شاعر بیشتر با تصاویر متحرک و نشانه سازی ایجاد فضا و حادثه می کند. مضمون اثر اجتماعی ست با رگه های عاشقانه و سیاسی و موضوع زن است. ساختار متمرکز گراست و از نظر پیچیدگی به زبان متوسط کار سروده شده است. موتیف مقید زن و موتیف های آزاد: شال، چادر، بوسه، فریاد، برهنگی و... نشانه سازی از ابزار های مهم این اثر است. نشانه سازی سه جزء دارد: 1)نشانه 2)مدلول :چیزی که به نشانه دلالت دارد 3)اینترپِرِنت یا تغییر کننده : که از ارتباط بین نشانه و مدلول نتیجه گیری می شود مثل ارتباط بین کفش و ردپا.
شعر : بیستون

‍ ‍ بیستون بیستون ! کوه جدا مانده ز یاران ، تنها سرفرازی به تو آموخته ، دوران ، تنها بیستون ! بغضِ ورم کرده ی پابندِ ستم ای به حق ، راست ترین قامتِ زندان ، تنها زین صلابت که توداری به نگاهی کافیست لرزه افتد به دل و دستِ نگهبان ، تنها دیرگاهیست

شعر : بغض

بغض روحم آزرده شد از این همه رسوایی بغض بغضِ یک باغِ سیاه از شب و تنهایی بغص غنچه هایش به تبر های خزان ، در خون غرق ریشه ها نیز ، گره خورده ی بی پایی بغص سروهای کهنِ طعمِ بهاران در کام مات و مبهوت ، زسر ریزی و پیدایی بغص بغضهایی که

دو شعر منتشر نشده‌ از شاعر معاصر سیدعلی صالحی

او که زندان را آفرید خود نیز به زندان زیسته به زندان خواهد زیست. او که حکم به اندوهِ آدمی…می‌دهد زودا خود نیز پشیمان از هزار و یکی امضاءِ آواره خواهد شد. هی مَعذورِ بازمانده از تازیانهٔ کبود هی شاهدِ خاموشِ آخرین سَحَر زودا همین حواریون حتی از ایمان به عهدِ عتیقِ خویش خسته خواهند