میترا قاضوی

مردی در حاشیه

میترا قاضوی مردی در حاشیه جای دنجی را انتخاب کردیم و نشستیم. یک میز دو نفره با رو میزی چهارخانه ی سبز و سفید، نور ملایمی از قابی سبز اریب بر ما می تابید، به غنچه های رز طبیعی زرد و گلدان های سپیدی که بر روی میز های کافه قرار داشت اشاره کرد و

کد خبر : 285
تاریخ انتشار : شنبه 18 جولای 2020 - 17:31

میترا قاضوی
مردی در حاشیه

جای دنجی را انتخاب کردیم و نشستیم. یک میز دو نفره با رو میزی چهارخانه ی سبز و سفید، نور ملایمی از قابی سبز اریب بر ما می تابید، به غنچه های رز طبیعی زرد و گلدان های سپیدی که بر روی میز های کافه قرار داشت اشاره کرد و گفت:
چه رمانتیک! اون هم تو این سرما !
و سرش را به سمت شانه ی چپ خم کرد.
در حالی که گوشه های سبیلم را می جویدم، با لبخند چشم هایم را به چشم های اش دوختم و منتظر سپهر ماندم.
سپهرمثل همیشه سرزنده و شاداب آمد و با صدایی نسبتا بلند گفت:
به به چه عجب که بالاخره تنها نیامدی. آمدی جانم به قربانت آن هم با چه بانوی زیبایی، پس چرا ندارد.* دم شما هم گرم، و با خوشحالی خندید.
معرفی کردم: “سپهر دوست صمیمی من، ایشون هم سمر هستند.”
سمر طنازانه گفت: ” البته سمر به معنی آشکار نه به معنی میوه، گرچه من میوه هم هستم .”
سپهر: “بله از نوع هلویی اش!”
سمر اغوا گرانه لبخندی زد تا به عمد دندان های سپید و زیبای اش را آشکارکند. وظیفه ی لبخند که تمام شد، زبانش را بیرون آورد و به گوشه ی دهان نیمه بازش چسباند تا از عشوه گری چیزی کم نگذاشته باشد.
سپهر هم دستی به موهای بلندش کشید و ریش کوچک و مثلثی شکل زیر لبانش را به دندان گرفت. می دانستم حتم دارد که با این ژست جذاب تر می شود و سکسی تر. و البته می شد.
رو به سمر پرسید: “خب حالا چی میل دارید؟”
جواب دادم: “برای من قهوه بیار از همون اسپشیال هاش.”
سمر نیم نگاهی به من انداخت ، اشاره ای به اطراف کرد و پرسید:
اینجا مال شماست آقا سپهر؟
قابلی نداره!
می دونید من از آقایونی که موی بلند و ریش دارن خیلی خوشم میاد؟
سرش را به سمت من برگرداند، به خصوص اگر اسمشون سپهر هم باشه. سمر و سپهر چه هماهنگی ای!
خنده ای بلند سر داد.
به آرامی سیگاری روشن کردم و پک زدم. نه موی بلند داشتم و نه ریش.
سپهر چشمانش برقی زد و دوباره دستی به موهایش کشید و ریش اش را لمس کرد.
سیگار را به سمت اش هل دادم. به سرعت دست گذاشت رو دست سمر که پیش تر روی جعبه بود. بعد از آن که سیگار گوشه لبان غنچه ی سمر با آتش فندک سپهر روشن شد، پرسید:
سمر خانم نگفتید برای شما چی بیارم. چی میل دارید؟
سمر با شیطنت به من نگاهی انداخت و چشمکی زد و گفت:
همان همیشگی از نوع اسپشیالش!
هر دو باز با همدیگر خندیدند و من فقط با لبخندی محو پک محکم دیگری به سیگارم زدم.
سپهر به دنبال سفارش رفت و زودتر آز آنچه که فکر می کردم برگشت، آن قدر که فرصت نکردم دست سمر را که به سمت ام دراز شده بود بگیرم.
کافه خلوت بود. سرمای زمستانی و باران نم نمِ بعد از ظهر مردم را به خانه ها فراری داده بود.
سپهر صندلی ای به سمت ما کشید و نشست و خیره شد به دست سمر بر روی میز؛سمر با ظرافت آستین اش را تا بازو بالا زدتا تتوی ماری پیدا شود که چنبره زده بود با سر و دو دندان نیش.
سپهرگفت: ” اوه افعی شو ببینید. ”
افعی من نیش هم می زنه!
کی رو؟
هر کس رو که خودم دلم بخواد، اهلیِ خودمه! مواظب باش.
خب…؟ بعدش؟
پادزهرش هم دست خودمه!
سپس با صدایی که به طرز حیرت آوری بم و خش دار شده بود، زمزمه کرد: “فقط و فقط دست خودم!”
سکوت کوتاهی که پیش آمده بود را شکستم: “که این طور پس درد و درمان هر دوش خدمت خودتونه، بی خود نیست که شاعر می فرماید دردم از یار است و درمان نیز هم…”
سپهر: “دل فدای او شد و ….”
سمر خندید و به سرعت ادامه داد: ” جان نیز هم.”
و بی مقدمه لنگه ی راست چکمه ی بلندش را در آورد و پاچه ی شلوارش را بالا زد. بر روی ساق پا هم تتوی رز سرخ رنگی داشت با گل برگ های فراوان و دو برگِ سبزِ پهن و ساقه ای کوتاه. به گل برگ های سرخ اشاره ای کرد و گفت: “بفرمایید این هم پادزهر !” و به من نگاه کرد و چشمکی زد.
شاگرد سپهرسینی در دست نزدیک شد و در حالی که چشم از گلِ سرخ بر نمی داشت سه فنحان قهوه و ظرف زیبای کیک شکلاتی را که با شمع های روشن و رنگی تزیین شده بود روی میز گذاشت.
سپهر با چشمان براق و لبخند زیبای همیشگی و با صدای گرمی که اعتقاد داشت دختر کُش است و بی چون و چرا جنس مخالف را قلع و قمع می کند، با اشاره به کیک گفت: “این هم اسپشیال خدمت کلئوپاترا !”
سمر جواب داد: مواظب باش مارک آنتونی ! و پای بدون چکمه اش را از زیر میز به پای من زد و به بالا سُراند تا نزدیک زانوها ! و رو به سپهر گفت: “افعی من خودم را که نه معشوقم را مسموم می کنه، مارک آنتونی خودم رو.” و بعد از زیر چشم نگاهی به من انداخت و طنازانه خندید: “اما من همیشه عاشق سزارم می مانم .”
برایم جالب بود که کلئوپاترا را می شناسد و سزار و مارک آنتونی را؛ و از برق چشمان سپهر فهمیدم که حسابی گلوگیر شده؛ چیزی که در زنان بعد از زیبایی می پسندید معلوماتشان بود، هر چند آبکی. برای من اما، این نوع ابراز معلومات به خصوص از نوع زنانه اش چنگی به دل نمی زد. بوی تهوع آور تظاهر را از چند فرسخی حس می کردم و چندش ام می شد. از سمر اما بوی بدی به مشام نمی رسید.

قهوه ام را جرعه جرعه سر کشیدم و سعی کردم چشم از سمر بر ندارم که با لپ های گل انداخته اما به ظاهر خونسرد هنوز پا به پاهایم می مالید.
وبا این که گاهی از گوشه ی چشم نگاهی به من می انداخت، اما ظاهرا تمام حواس اش به سپهر بود که سر از پا نمی شناخت.
سیگار دیگری روشن کرد: ” عادت دارم یه پک سیگار، یه جرعه قهوه!” و دود سیگارش را حلقه کرد و به سمت من فرستاد؛ وانمود کردم که حلقه دور گردنم نشسته و من در حال خفه شدن، با یک قیچی خیالی به زحمت می بُرّمش.
هر سه خندیدیم. حلقه ای دیگر به سمت سپهر فرستاد. سپهر انگشت سبابه اش را به درون حلقه فرو بُرد و چرخاند. هر دو ریسه رفتند از خنده!
بازیِ زیر میز همچنان با جدیت ادامه داشت تا این که صندلی ام را به سمت پنجره که رو به خیابان بود گرداندم و پاهای آزاد شده و خسته ام را روی هم انداختم.
حالا نیمرخ ام را می دیدند ، به سیگار دیگری که روشن کرده بود پک زدم و نگاهم را به آسمانی دوختم که کم کم تاریک می شد و به قطره های باران که از روی شیشه به پایین سُر می خوردند و رد باریکی به جا می گذاشتند.‌
سَمَر فنجان قهوه ی سپهر را که برگردانده بود برداشت و به من گفت: ” تو چرا فنجونت رو برنگردوندی؟ ”
جواب ندادم.
– بدقلق!
خندید و به فنجان سپهر خیره شد.‌
نمی دانستم سیگاری که در دست داشتم، چندمین سیگاری بود که از لحظه ی ورود به کافه می کشیدم، اما می دانستم که رنگ از چهره ام پریده، سیگار کشیدن پی در پی رنگ چهره ام را می پراند و زرد می کرد.
سَمَر به سپهر اشاره کرد که صندلی اش را به او نزدیک تر کند، کرد؛ سرهاشان را تقریبا به هم چسبانده بودند، پچ پچ می کردند و من نمی شنیدم که چه می گویند، ( نمی خواستم که بشنوم.) ریز ریز می خندیدند.
سَمَر خلال دندانی از روی میز برداشت و به تصویری در تهِ فنجان سپهر اشاره کرد و هر دو با هم قهقهه سر دادند. سپهر نگاهی به من انداخت، می دانستم خوشحال است از این که فکر می کند برنده ی نهایی این رقابت اوست نه من! می دانستم رنگ زرد صورت و سکوتم را نشانه ی حسادت می دانند و ته سیگارهای انباشته در زیرسیگاری را هم!
از جا برخاستم‌ و صدا زدم : ” سمر” ؛ به سویم برگشت، با دقت نگاهش کردم،افعی روی ساعدش را دیدم و دندان های مرتب وزیبا و نگاهِ چشمان درشت و براقش را که با تعجب به من دوخته شده بود و دوباره تنهایی غریبش را حس کردم. این تنهایی را یک بار دیگر هم امروز احساس کرده بودم، وقتی کنار خیابان ایستاده بود وبرایش بوق زدم و اتومبیل را جلو پایش نگاه داشتم و در ماشین را با عجله باز کرد و داخل شد، قبل از کاپشن صورتی و چتر خیس از باران و چشمانِ سیاه تنهایی اش را دیدم که کنارم نشست و گفت: “ممنون چقدر این تو گرمه” و لبخند زد و در حالی که دست هایش را به بخاری نزدیک می کرد ادامه داد: ” من سَمَر هستم” البته سمر با سین به معنی آشکار نه با “ث ” من میوه نیستم …البته هستم و چشمکی زد و خندید.
گفتم: “کاملا واضح و آشکاره که میوه ای” و چشمک زدم و خندیدم. سپس در حالی که دنده عوض می کردم و به رو به رو خیره شده بودم زیر لب زمزمه کردم: ” ترسم که اشک در غم ما پرده در شود …”
بلافاصله ادامه داد: ” وین رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود!”
– پدرم حافظ رو خیلی دوست داشت.
_ پدر من هم و البته خودم هم.
کَجَکی خندید. یاد سپهر افتادم و فرمان را چرخاندم.

کاپشن ام را به تن کردم و کلاه پشمی را بر روی سر نسبتا کم موی ام کشیدم و دسته کلید اتومبیل و خانه را روی میز گذاشتم و خطاب به هر دو که با تعجب نگاهم می کردند گفتم: “میرم بیرون هم یه نفسی تازه کنم وهم به مامانم یه زنگی بزنم…”
سپهر جا خورد: ” مامانت؟ ”
سمر به جای من جواب داد: ” آره ظهر مامانش خونه بود اومدیم اینجا، شاید شب بره بیرون و خونه شون خالی باشه.”
گفتم: ” اگه دیر کردم یعنی همه چی ردیفه، شما دوتا برید خونه تا من بیام.”
چهره ی سپهر در هم رفت و رنگش پرید.
زدم بیرون، سوز سردی همراه با قطره های ریز باران به صورتم خورد. نفس های عمیقی کشیدم و در خیابان خلوت که با چراغ های کم نور و بی رمقی روشن می شد، به آرامی گام برداشتم و مدتی طولانی به سمر فکر کردم و به سپهر که می دانست مادر ندارم و تنها زندگی می کنم و تازه فهمیده بود که چه خبر است. به تنهایی ام فکر کردم و به این که چقدر تنهایی را دوست دارم و قدر لحظه لحظه اش را می دانم و از آن لذت می برم.
می دانستم امشب به کافه بر نمی گردم و به خانه هم نمی روم. سوزِ سرد اشک چشمانم را در آورده بود یقه ی کاپشنم را بالا دادم و از ته دل و با صدایِ بلند خندیدم!

*اشاره به شعر شهریار: ” آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا…”

Views: 1

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.