زهرا گریه میکرد.آخرین روزهای زمستان و نزدیک عید بود و تعطیلات نوروزی. بچهها خیلی شلوغ بودند و سر و صدا میکردند: ➖ آقا اجازه ! آب بیاریم ؟ ➖آقا اجازه! انبردست؟ ➖آقا دیدی نور علی می زنه تو سرمان! و…… اولین سال معلمیام بود. مطابق معمول، معلمهای تازه کار را به روستاهای دور افتاده میفرستادند.